من که تصویری ندارم در نگاه هیچ کس
اینقدر…ورق های زندگیم را…
بهم نریز…! حکم…همان دل است…
از پشت پنجره ی بخار گرفته ،
من به بودنش نیازمند شدم. وقتی که دیگر رفت ، من در انتظار آمدنش نشستم. وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ، من او را دوست داشتم. وقتی که او تمام کرد ، من شروع کردم . وقتی او تمام شد ، من آغاز شدم . و چه سخت است تنها متولد شدن ، مثل تنها زندگی کردن مثل تنها مردن … کوچیک که بودیم ، میگفتن همه رو دوست داشته
باشید … حالا که بزرگ شدم و یکی رو دوست دارم ، میگن
فراموشش کن … نمی
دانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟ ولی
بسیار مشتاقم ، که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم
سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازی گوش و
او یکریز و پی در پی دم گرم خوشش را سخت بر گلویم بفشارد و
خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین
سان بشکند در من سکوت مرگبارم را دنیا
را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم گفتم نه، فقط از
خدا میخواهم که هیچکس اندازه ی من دوستت نداشته باشه! هنوزم از خدا
میخواهم که هیچکس اندازه ی من دوستت نداشته باشه وقتی اشکهایم بر
روی زمین ریخت تو هرگز ندیدی که چگونه میگریم تو دلم را با بی
کسی تنها گذاشتی و چشمانم را به
انتظار نگاهت گریان گذاشتی...خیلی نامردی... سعی کن تنها باشی
زیرا تنها بدنیا آمدی و تنها از دنیا خواهی رفت، بگذار عظمت عشق را
درک نکنی، زیرا انقدر عظیم است که تو را نابود خواهد کرد. پس منم نمیتونم دوست داشته باشم وجود نداره قلبت باشه من از هیچ کس
گله ای ندارم از هیچ کس توقعی ندارم. اگر کسی جانم را از من بگیرد
قلبم را از حلقومم بیرون آورد و دور بریزد تمام عمر آزارم
دهد آتشم بزند هر کاری کند صبر می کنم. از او ناراضی نخواهم بود. او را بد نخواهم دانست. به او بد نخواهم گفت. می دانم که انسان ها /دل ها
/اندیشه ها و زندگی ها همه بازیچه های دست
تقدیرند... رنج
هایم را به که گویم؟ دردهایم را کجا
فریاد زنم؟ منی که از
تنهاترین تنهای شهر تنهاترم منی که
حتی سایه به دنبالم نیست وسعت تنهایی ام
از حد گذشت و دیگر هیچ کس راه به دنیای من
نخواهد داشت.... وقتی سرکلاس درس نشسته بودم تمام حواسم
متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد . اون توجهی به اين مساله
نميکرد . گفت :"متشکرم "و از من
خداحافظی کرد من خيلی خجالتی هستم .....
علتش رو نميدونم . خواست که برم پيشش. نميخواست
تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه
اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن
فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و
از من خداحافظی کرد من خيلی خجالتی هستم .....
علتش رو نميدونم . . مراسمی پارتنر نداشتيم با هم
ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد
. من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند
زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما
اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی
داشتيم " ، و از من خداحافظی کرد من خيلی خجالتی هستم .....
علتش رو نميدونم . التحصيلی فرا رسيد ، من به
اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم
که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از
اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو
در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا
هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد من خيلی خجالتی هستم .....
علتش رو نميدونم . رو گفت و وارد زندگی جديدی
شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون
اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت
" تو اومدی ؟ متشکرم" من خيلی خجالتی هستم .....
علتش رو نميدونم . ميدونست توی اون خوابيده ،
فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که
در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود : موضوع نداشت و من اينو
ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه.
من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من
بگه دوستم داره. ای کاش اين کار رو کرده بودم
................. با خودم فکر می کردم و گريه ! از تو متنفرم حتی اگر اندازه تمام ستاره های
آسمان هم دوستم داشته باشی برایت آرزوی مرگ نمیکنم باید زنده بمانی
و خوشبختی من و بدبختی خود را ببینی منتظر آن روزم مانند روزی که رفتی و
گفتی دیگر باز نمیگردی خوشحالم که بردم چون کسی
رو از دست دادم که دوستم نداشت... خوشحالم که باختی چون کسی
رو از دست دادی که دوست داشت. ديشب دوباره از خواب پريدم.خيالت
در خواب هم ما را رها نمي كند.ديشب دوباره باز از صداي گريه هاي خود از
خواب پريدم.باز هم مرا لرزه در بدن انداخت. صداي تپش قلبم گوش آسمان را كر
كرد و مرا به ياد روزهايي مي انداخت كه با شوق و اشتياق تمام خود را براي
ديدن تو آماده مي كردم.ديشب دوباره در خواب صداي فرياد هاي دوستت دارم خود
را شنيدم كه اين سكوت آباد را كر مي كرد با اينكه مي دانم اكنون دست هايت
گرما بخش دست هاي ديگريست و نگاهت در چشم هاي ديگري خيره شده ولي...! تو
را به جای همه ی کسانی که نشناختم دوست میدارم تو
را یه جای همه ی روزگاری که نگذراندم دوست میدارم برای
خاطر آخرین گناه تو را دوست می دارم تو
را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم تو
را به جای همه ی کسانی که دوست نمی دارم دوست
میدارم مرا از یاد خواهی برد و من روزی از نگاه سرد تو
طعم تلخ خداحافظ را خواهم شنید ، مرا از یاد خواهی برد و میدانی که هیچوقت از یادم
نخواهی رفت، می دانم روزی تو می روی بدون اینکه به من بیاموزی
که چگونه فراموشت کنم دستهاش رو تو دستش گرفت و
با تمام وجودش گفت : تو , تنها عشق من هستی دختر که خجالت می کشید ،
سرش رو پایین انداخت و با صدای آرومی گفت : تو هم , تنها عشق من هستی پسر که سرتاسر قلبش رو
عشق دختر فراگرفته بود ، هر روز با یاد اون از خواب بیدار می شد و روزش رو
با اس ام اسی که براش می زد شروع
می کرد. تمام روزش رو در فکرش بود و هر لحظه دنبال موقعیتی بود که وقت
پیدا کنه تا بهش زنگ بزنه.
آرزوهای بزرگ و کوچیک و دور و درازی برای زندگی خودش و عشقش داشت. هر روز
یک آرزوی جدید به آرزوهای
سپید و نقره ایش اضافه می کرد. برای اینکه بتونن یک زندگی خوبی رو شروع کنن
سرکار می رفت و هر وقت پولش
بیشتر از مقدار پس اندازش می شد با حسی عاشقانه یک هدیه دوستداشتنی برای عشقش می خرید پسر، یکم کلافه بود ،
نمی دونست چی شده ، با خودش می گفت چرا این دفعه که براش کادو خریدم مثل
قبل خوشحال نشد و مثل قبل
ذوق نکرد. همچنان توی این فکرا بود و سردرگم. ۴ سال بود که از آشناییشون می
گذشت و الان دو سه هفته
بود که دختر رفتارش کمی سرد شده بود. دفعه بعد که با هم
ملاقات داشتن ، پسر گفت: چی شده؟ احساس می کنم رفتارت تغییر کرده ، اتفاقی
افتاده؟ از دستم ناراحتی؟ - نه، اتفاقی نیافتاده .
از دستت ناراحت نیستم. یکم حالم خوب نیست. - سرت درد می کنه؟ می
خوای دکتر بری؟ - نه ، طوری نیست. - واسه چی حالت بده؟ - نمی دونم. همینجوری. پسر یکم ابروهاشو تو هم
می کشه و میگه: - آدم که همینجوری نمیشه
دو سه هفته حالش بد باشه. خواهش می کنم بهم بگو چی شده دختر سکوت می کنه و با
فنجون قهوه نیم خوردش که روی میز بود بازی می کنه پسر : منتظرم که بگی چی
شده . از من دلخوری؟ - نه - خوب پس چی؟ - هیچی... می خوام برم
خونه . خستم - باشه . می رسونمت یک هفته گذشت . پسر بیش
از پیش کلافه بود . حوصله هیچ کاری رو نداشت . احساس خوبی نداشت. دفعه بعد که دختر رو می بینه
می گه: من می فهمم که یه طوری شده . می خوام بهم بگی چی شده - خوب... - خوب بگو . ناراحت
هیچیم نباش . تو فقط بگو - خوب ، ببین..... من
دیگه خسته شدم , راستش دیگه احساسی نسبت بهت ندارم. - چی؟؟!! انگار که یک قالب بزرگ
یخ روی قلبش انداختن . مات و مبهوت دختر رو نگاه می کرد - آخه یعنی چی؟!!! جدی
نمی گی. ما چهار ساله که عاشق همیم. یعنی چی که دیگه احساسی نسبت به من
نداری - ببین، ناراحت نشو. خوب
آدم بزرگ می شه، افکارش تغییر می کنه. چهار سال پیش من بچه بودم - به همین راحتی؟! یعنی
اون عشقی که ازش حرف می زدی ، اون احساسات همش کف روی آب بود؟ - من متاسفم ولی دیگه
حوصله این ارتباط رو ندارم. برام کسل کنندس... من دیگه می خوام برم خونه.
کار دارم. پسر , دیگه داشت احساس
خفگی می کرد ... دنیا روی سرش خراب شده بود . بغض گلوشو فشار می داد. نفس عمیقی کشید و بدون
اینکه به دختر نگاه کنه با لحن سردی گفت : باشه. می رسونمت احساس می کرد توی دنیای
تاریکی داره قدم می زنه . شب نمی تونست بخوابه , حرفهای دختر مثل یه پتک
توی سرش می خورد. فردای اون روز وقتی به
گل فروشی که همیشه از اونجا برای دختر گل می خرید سر می زنه تا خاطراتشو
زنده کنه . چشمش به اون سمت
خیابون میافته و دختر رو می بینه که یک پسر خوش تیپ و خوش قیافه دستش رو گرفته و دارن راه می رن و
مغازه ها رو تماشا می کنن. خودشو سریع می اندازه توی مغازه گل فروشی تا
اونا نبیننش. از پشت شیشه
دختر رو نگاه می کنه... احساس سنگینی می کنه .
دیگه نمی تونست روی پا وایسته. روی صندلی می شینه .
باورش نمی شد ... به همین راحتی معشوقش اونو فروخته بود. فکر نمی کرد بعد
از چهارسال عاشقانه عشق
ورزیدن به این سادگی نادیده گرفته بشه. باخودش فکر می کرد: یعنی اون قلبی
از سنگ داره؟ آخه چه طور
ممکنه اونکه تا همین چند هفته پیش آروم و عاشقانه به من می گفت: تو ، تنها
عشق من هستی ، حالا .....
سرش رو توی دستهاش می گیره . دلش می خواست داد بزنه و به عشقش بگه که خیلی بی رحمه. به سمت خونه راه افتاد ,
مثل مرده ای بود که روی پاهاش راه می ره. قدم می زد و به روبرو خیره شده
بود... فکر می کرد: چه آرزوهایی که
برای زندگی عاشقانمون نداشتم... چه روزهای زیبایی رو که باهم سپری
نکردیم...چه زحمتهایی که برای
عشقمون نکیشدم... چه .... چه .... دنیا در نظرش سیاه بود.
دلش می خواست دیگه نباشه. دیگه نفس نکشه . ولی باید بازهم زندگی می کرد. زندگیی که شاید دیگه
هیچوقت معنای زنده بودن نداشته باشه
خوب شد هر گز نبودم تکیه گاه هیچ کس
کاش فنجانی نسازد کوزه گر از خاک من
تا نیفتد در دلم فال سیاه هیچ کس
زیر بار ظلممان دارد زمین خم میشود
بی تفاوت شد خدا هم چون که آه هیچ کس
بهترین تقدیر گلها چیدن و پژمردن است
سعی کن هرگز نباشی دلبخواه هیچکس
آخرش چوپان تو را با خنده ای سر میبرد
کاش میشد تا نباشی در پناه هیچ کس
عاقبت در زجر هستی قرص نانت میکنند
ماه دور از دست باش و قرص ماه هیچکس


رقص مستانه ی تو را دید می زنم
باران بازیچهء سر انگشتانت
می چرخد به اشاره تو ...
و مردمک چشمانم
خسته از این همه فاصله
در پس هر پلک ،
تو را در آغوش می کشد ...
لبانت ، پذیرای بوسه های مکرر باران است
و چشمانت خیره به سمت بی قراری من
بی صدا ، بی صدای ات را هم آواز می شوم
از پشت پنجره ی بخار گرفته ،
به سمت چشمانت به پرواز در می آیم
شاید باران جایش را با من عوض کند
من برقصم ، تو برقصانی و باران فقط ببارد ...
نمی
خواهم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ؟
وقتی خواستم
ستایش کنم، گفتند خرافات است.
وقتی خواستم
عاشق شوم گفتند دروغ است.
وقتی خواستم
گریه کنم، گفتند دروغ است.
وقتی خواستم
بخندم، گفتند دیوانه است.
پدر و مادر او در پاسخ گفتند: ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم.
پسر ادامه داد : ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید؛ او در جنگ
بسیار آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یک دست و یک پای خود را از دست
داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم اجازه دهید او با ما زندگی
کند.
پدرش گفت: ما متاسفیم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است. ما کمک
می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند.
پسر گفت: نه؛ من می خواهم که او در خانه ما زندگی کند آنها در جواب گفتند:
نه؛ فردی با این شرایط مو جب دردسر ما خواهد بود.ما فقط مسئوول زندگی
خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند. بهتر است
به خانه بازگردی و او را فراموش کنی.
در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی
نشنیدند.
چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه
سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند.
پدر و مادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد
پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند.
با دیدن جسد؛ قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد.
پسر آنها یک دست و پا نداشت !
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"دوست دارم
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی... پس چطور دوستم
داری؟
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم
ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،
صدات گرم و خواستنیه،
همیشه بهم اهمیت میدی،
دوست داشتنی هستی،
با ملاحظه هستی،
بخاطر
لبخندت،
دختر از جوابهای اون
خیلی راضی و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به
حالت کما رفت
پسر نامه ای رو
کنارش گذاشت با این مضمون
عزیزم،
گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم
اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی،
گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم
عاشقت باشم
اگه عشق همیشه یه
دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن
عشق دلیل میخواد؟
نه!معلومه که نه!!
I
Still LOVE YOU...
پس من هنوز هم عاشقتم
عشق واقعی هیچوقت نمی میره
این هوس است که کمتر و کمتر میشه و از بین
میره
عشق خام و ناقص میگه:"من
دوست دارم چون بهت نیاز دارم
"ولی
عشق کامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم
"سرنوشت تعیین میکنه که چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما
قلب حکم می کنه که چه شخصی در


به موهای مواج و
زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما
آخر کلاس پيش من اومد و
جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم
ميخوام بهش بگم ، ميخوام
که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما...
تلفن زنگ زد .خودش بود .
گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من
ميخوام بهش بگم ، ميخوام
که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما...
روز قبل از جشن دانشگاه
پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد"
من با کسی قرار نداشتم.
ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای
ميخوام بهش بگم ، ميخوام
که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما...
يه روز گذشت ، سپس يک هفته
، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ
ميخوام بهش بگم ، ميخوام
که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما...
نشستم روی صندلی ، صندلی
ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله"
ميخوام بهش بگم ، ميخوام
که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما...
سالهای خيلی زيادی گذشت .
به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش
" تمام توجهم به اون بود.
آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين
بی تو موندن رو تو رویا تک و
تنها دوست دارم
وقتی از دست خودم خسته میشم
با یاد تو گریه کردن رو به حال دل رسوا دوست دارم
بی
تو تکرار عبور خاطرات و دوست دارم
تو شب ها شمردن ستاره هاتودوست دارم
هر چی میگفتی از عشق و عاشقی یه قصه بود
تو کجایی که هنوز اون قصه هاتو دوست دارم
دوست دارم با یاد تو دل از غم ها جدا کنم
دوست دارم یه بار دیگه به چشات نگاه کنم
دوست دارم صدا کنی اسم منو از ته دل
دوست دارم یه بار دیگه اسمتو صدا کنم
بی توخسته شدن از خستگی هامو دوست دارم
حالا
که نیستی همین دلتنگی هامو دوست دارم
دل خوشم فقط به اینکه ساده از تو میگذرم
اما تو خیال نکن سادگی هامو
دوست دارم
دوست دارم با یاد تو دل از غم ها جدا کنم
دوست دارم یه بار دیگه به چشات نگاه کنم
دوست دارم صدا کنی اسم منو از ته دل
دوست دارم یه بار دیگه اسمتو صدا کنم

دلم
براي خودم تنگ مي شود گاهي...
بس كن اين امتداد تلخ فراموشي را
در
شب سرگردان خاطره ها بس كن!
ديگر آخرين گوشه هاي نام كوتاهم از پاره هاي
دلت افتاده است
درازاي ياد تو هم كه ديگر
حريم لكنت و احتياط نمي
شناسد
چه مي دانم
شايد هم از پس كوچه هاي احتمال اينجا
بي خبر
گذشته باشي
... حالا بخواب نوزاد بي زبان پاييز
بخواب!
بند گهواره
ات را
به پاي نفس هاي بيدار خود بسته ام
ديگر همراه خداحافظي
ناگهانت
بوي برف نخواهد آمد


| Design By : Pichak |


